ترنج

گاه نوشته های من

بایگانیِ سپتامبر, 2010

قدر

بعونک یا لطیف

********************

سلام

**********************

 شب برای احیا Ehya یا احیا Ahya میروم. برای من از نوع اولش است. زنده ام میکند این شب.

هرچند که زنده بودن تا فردا صبحش دوام داشته باشد.اما زنده بودنش آنقدر شیرین است که حلاوتش در کام حتی برای چند دقیقه هم غوغاست.

میروم تا باز زنده شوم.

.

.

آخر مراسم است، قرآنم رو باز میکنم تا روی سرم بگذارم. دوست دارم ببینم صفحه ای که باز شده کجاست. صبر میکنl تا آخر مراسم….

آقا مجتبی  با نفس گرمش شروع میکند و میگوید : » بک یا الله….» کنده میشوم از زمین انگار. میگوید و میرسد به » بالحجه» و بعد هم میخواند که » یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر…»

زنده شده ام با این جملات. امیدوار شده ام به رحمت حضرت حق

دعاها تمام میشود و قرآن را از سر برمیدارم تا ببینم کدام سوره و آیه بوده.

آیه از زمین جدایم میکند : » من المونین رجال صدقو ما عاهدوا الله علیه….»

***************************

به خودم میگویم: «و ما ادرئک ما لیلیه القدر»

******************************

یا حق ، خدا نگهدار

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.